بعضی از خداحافظیها، همیشگی نیستند.
در راهروهای بیمارستان، جایی میان اشکِ خانوادهای داغدار و چشمهای منتظرِ بیماری که به زندگی فکر میکند، چیزی دوباره متولد میشود؛ امید.
این مجموعه، روایت یکسال همراهی من با مسیر اهدای عضو است؛ از آخرین وداع خانواده با عزیزِ مرگمغزیشان تا لحظههای پراضطرابِ اتاق عمل و نفسهای دوبارهی گیرندگان عضو. روایتِ لحظههایی که رنج و روشنایی، همزمان کنار هم ایستادهاند.
در ایران، سالانه هزاران مورد مرگ مغزی رخ میدهد، اما تنها بخشی از آنها به اهدای عضو میرسند؛ درحالیکه هر روز بیماران بسیاری در انتظار پیوند، چشم به ادامهی زندگی دارند. در میان این آمارها، آنچه کمتر دیده میشود، سنگینیِ تصمیمِ خانوادههاییست که در دشوارترین ساعت زندگیشان، میان سوگ و امید، انتخاب میکنند بخشی از عزیزشان در بدنِ دیگری به تپش ادامه دهد.
در این قابها، غم حضور دارد؛ غمی سنگین و فرساینده. اما کنار آن، امید نیز جریان دارد؛ در نگاهِ منتظرِ بیماران، در لبخندهای کمرنگِ پس از عمل، و در این باور که حتی پس از رفتن، میتوان هنوز ادامه داشت.
این عکسها تلاشیست برای ثبتِ مرز باریک میان فقدان و زندگی؛ جایی که بخشیدن، در منتهیالیه دلتنگی، به معنایی تازه از ادامه یافتن تبدیل میشود.